spacer

مشق شب

spacer

Tuesday, March 18, 2003

در اضطراب دستهاي پر ارامش دستان
خالي نيست
خاموشي ويرانه ها زيباست

اي سرا پايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان
در دستان عاشق من بگذار

دوست خوبم همه حرفهايي كه اخرين روز برام زدي در همچين روزي كه احساس ميكردم تنها و بيكس هستم مانند بردهاي در مقابل چشمانم.......
خودمو تنها احساس نمي كنم فكر ميكنم كسي با منه تمام وقت
باز ممنونم براي همه محبت هاي بيدريغ
سپاس دوست خوبم

هميشه بيش از انكه فكر كني اتفاق مي افتد



Monday, March 10, 2003

من سردم است.
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
هرگز

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت و سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز ارزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است جان کوفته در جست و جوی مرگ
تنها شدم. گریختم از خود..
گریختم تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ دگر همتی کند
شاید مرا رهایی از این بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم.نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

ایا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه اگاهی
و نگاه
.....و سکوت



Saturday, March 01, 2003

من به یک چشمه می اندیشم
به وهمی در خاک

این منم..............
زنی تنها.............
در استانه فصلی سرد........

چگونه می شود به انکسی که می رود
اینسان صبور سنگین سرگردان
فرمان ایست داد؟

انچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد


spacer